تبليغاتX
:....بچه محل.:....


:....بچه محل.:....

 

خیلی چاق بود. پای تخته که می رفت، کلاس پر می شد از نجوا. تخته را که پاک می کرد، بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.
آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود. یکی گفت:«خانم اجازه!؟گلابی بازم دیر کرده.» و شلیک خنده کلاس را پرکرد.
معلم برگشت. چشمانش پر از اشک بود. آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند.
لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او راهیچ کس پر نکرد...

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 11:30 توسط رها| |

شخصی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آنرا نوسازی كند. توضیح اینكه منازل ژاپنی بنابر شرایط محیطی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند.

این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد خیلی تعجب كرد ! این میخ چهار سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود !

اما براستی چه اتفاقی افتاده بود ؟ كه در یک قسمت تاریک آنهم بدون كوچكترین حرکت، یك مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنین موقعیتی زنده مانده !

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است. متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.

در این مدت چکار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده ؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد !
مرد شدیدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. و این است عشق ! یك موجود كوچك با عشقی بزرگ !

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 13:49 توسط رها| |

 

یک روز زن و مردی ماشینشون با هم تصادف می کنه، به طوری که ماشین هردو به شدت آسیب
می بینه، ولی هردو نفرشون به طرز معجزه آسایی جون سالم به در می برند. بعد از اینکه
هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون اومدن، خانم رو به آقا کرد
و گفت: آه! چه جالب! شما مرد هستید! ببینید چه به روز ماشین هامون اومده! همه چیز
داغون شده، ولی ما سالم هستیم! این باید یک نشانه از طرف خدا باشه که این طوری با
هم ملاقات کنیم و زندگی مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم! مرد هم با هیجان پاسخ
داد: بله، کاملا با شما موافقم، این باید نشانه ای از طرف خدا باشه! بعد اون زن
ادامه داد و گفت: وای خدای من! اینجا رو ببین! یک معجزه دیگه! ماشین من کاملا داغون
شده ولی این شیشه مشروب سالم مونده! مطمئنا خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم
بمونه تا ما این تصادف خوش یمن رو جشن بگیریم!
زن مشروب رو به مرد داد و مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان داد، در بطری رو باز کرد
و نصف شیشه رو با ولع سر کشید! بعد بطری رو برگردوند به زن که او هم بنوشه... اما
زن در بطری رو بست و شیشه رو با خونسردی برگردوند به مرد!
مرد با تعجب گفت: شما نمی نوشید؟
و زن در جواب گفت: "نه، فکر می کنم باید منتظر پلیس بشم!"
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 15:7 توسط رها| |

 

توي ژاپن: جوان اولي از عشق جوان دومي نسبت به دختر محبوبش متاثر ميشه و خودكشي مي كنه جوان دومي هم از مرگ همنوع خودش اونقدر اندوهگين ميشه كه خودكشي
مي كنه بعدش براي دختر ژاپني هم چاره اي
جز خودكشي نيست .

توي اسپانيا: مرد اولي توي دوئل ، مرد دومي رو از پاي در مياره و با زن محبوبش به آمريكاي جنوبي فرار مي كنن .

توي انگلستان: دو تا عاشق با كمال خونسردي حل قضيه رو به يه شرط بندي توي مسابقه ء اسب سواري موكول مي كنن
اسب هر كدوم برنده شد ، معشوق
مال اون ميشه .

توي فرانسه: خيلي كم كار به جاهاي باريك مي كشه دو تا مرد با همديگه توافق مي كنن كه خانم مدتي مال اولي
و مدتي مال دومي باشه .

توي استراليا: دو تا مرد بر سر ازدواج با معشوق مشترك سالها مشاجره مي كنن اين مشاجره اونقدر طول مي كشه تا يكي از طرفين پير بشه و بميره ، يا از يه مرضي بميره اونوقت
اونكه زنده مونده با خيال راحت به
مقصودش مي رسه .

توي قفقاز: جوان اولي دختر محبوب رو بر مي داره و فرار مي كنه دومي هم دختر رو از چنگ اولي مي دزده و پا به
فرار مي ذاره باز اولي همين كار رو مي كنه و
اين ماجرا دائما تكرار ميشه .

توي نروژ: معشوقه ء دو مرد براي اينكه به جدال و دعواي اونها خاتمه بده خودشو از بالاي ساختمون مرتفعي ميندازه
پايين و غائله ختم ميشه .

توي آفريقا: قضيه خيلي ساده ست و جاي اختلاف نيست دو تا مرد ، زني رو كه مي خوان عقد مي كنن و علاده بر اون ، بيست تا زن ديگه هم مي گيرن .

توي مكزيك: كار به زد و خورد خونيني مي كشه و يكي از طرفين كشته ميشه ولي بعدش اونكه رقيبش رو كشته از
دختر مورد نظر دلسرد ميشه و دخترك
بي شوهر مي مونه .
توي آمريكا: حل قضيه بستگي به زن داره و هر كس رو انتخاب كرد با اون ازدواج مي كنه .

توي ايران: فقط پول موضوع رو حل مي كنه پدر و مادر دختر مي شينن با همديگه مشورت مي كنن و خواستگاري كه پولدار تر و گردن كلفت تره رو انتخاب مي كنن عاشق شكست
خورده اگه توي عشقش جدي باشه يا بايد
خودشو بكشه يا رقيب رو از ميدون به
در كنه يا افسردگي مي گيره

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 11:51 توسط رها| |

می گویند یک دقیقه طول می کشد که یک فرد خاص را پیدا کنید، یک ساعت طول می کشد که او را تحسین کنید، یک روز تا دوستش بدارید و یک عمر تا فراموشش کنید.
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 11:49 توسط رها| |

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 10:59 توسط رها| |



5صبح: دیدن رویای شاهزاده سوار بر اسب در خواب…..

۶ صبح: در اثر شکست عشقی که در خواب از طرف شاهزاده می خوره از خواب می پره .

۷صبح: شروع می کنه به آماده شدن . آخه ساعت ۱۲ ظهر کلاس داره!!!!!!!!

۸ صبح: پس از خوردن صبحانه مفصل (علی رغم ۱۸ کیلو اضافه وزن) شروع می کنه به جمع آوری وسایل مورد نیاز: جوراب و مانتو و کیف و لوازم آرایش و لوازم آرایش و لوازم آرایش و لوازم آرایش و…

۹صبح: آغاز عملیات حساس زیر سازی بر روی صورت (جهت آرایش)

۱۰ صبح: عملیات زیرسازی و صافکاری و نقاشی همچنان با جدیت ادامه دارد .

۱۱ صبح: عملیات آرایش و نقاشی و لنز کاری و فیشیل و فوشول با موفقیت به پایان می رسد و پس از اینکه دختر خودش رو به مدت نیم ساعت از زوایای مختلف در آیینه بررسی کرد و مامان جون ۱۹ تا عکس از زوایای مختلف ازش گرفت، به امید خدا به سمت دانشگاه میره .

۱۲ ظهر: کلاس شروع شده و دختره وارد کلاس میشه تا یه جای خوب برا خودش بگیره . ( جای خوب تعابیر مختلفی داره . مثلا صندلی بغل دستی پولدارترین پسر دانشگاه - صندلی فیس تو فیس با استاد: در صورتی که استاد کم سن و سال و مجرد باشد و … ) .

۱ ظهر: وسط کلاس موبایل دختر می زنگه و دختر با عجله از کلاس خارج میشه تا جواب منیژه جون رو بده. و منیژه جون بعد از ۱٫۵ ساعت که قضیه خاستگاری دیشبش رو + قضیه شکست عشقی دوست مشترکشون رو براش تعریف کرد گوشی رو قطع می کنه. اما دیگه کلاس تموم شده .

۲ ظهر: کلاس تموم شده و دختر مجبوره از یکی از پسرای کلاس جزوه بگیره. توجه داشته باشین دختر نباید از دخترا جزوه بگیره. آخه جزوه دخترا کامل نیست!!!!!!!!!!!

۳ ظهر: دختر همچنان در جستجوی کیس مناسب جهت دریافت جزوه!!!!!

۴عصر: دختر نا امید در حرکت به سمت خانه.
.
۵ عصر: یکدفعه ماشین همون پسر پولداره که جزوه هاشم خیلی کامله جلوی پای دختره ترمز می کنه و ازش می خواد که برسونتش. .

۶ عصر: دختر به همراه شاهزاده رویاهاش در کافی شاپ گل زنبق!!! میز دوم. به صرف سیرابی گلاسه.

۷ عصر: دختر دیگه باید بره خونه و پسر تا دم خونه می رسونتش.

۸ غروب: دختر در حال پیاده شدن از ماشین اون پسره: راستی ببخشید جزوه تون کامله؟؟؟ امروز انقدر از عشق سخن گفتی مجالی برای تبادل جزوه نموند. و جزوه رو از پسر می گیره.

۹ شب: دختر در حال چیدن میز شام در خانه سه تا ظرف چینی گل سرخی جهیزیه مامانش رو میشکونه (از عواقب عاشقی)

۱۰شب: دختر در حال تفکر به اینکه ماه عسل با اون پسره کجا برن ؟؟!!؟!؟!؟!؟! .

۲شب: دختر داره خواب میبینه رفته ماه عسل.

۵ صبح: دختره بیدار میشه و میبینه اون پسره sms داده که: برای نامزدم کلی از تو تعریف کردم. خیلی دوست داره امروز با من بیاد دانشگاه ببینتت!!! و امروز دختر باید کمی زودتر به دانشگاه برود. شاید جای مناسب تری در کلاس نصیبش شد!!!!!!!!!!!!! .
نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 11:55 توسط رها| |

یك بنده خدایی، كنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب، دعایی را هم زمزمه میكرد. نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردین و ساحل طلایى انداخت و گفت : - خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟ ناگاه، ابرى سیاه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید كه میگفت : - چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من ؟ مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت : - اى خداى كریم ! از تو مى خواهم جاده اى بین كالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگى كنم ! از جانب خداى متعال ندا آمد كه : - اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسیار دوست میدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم، اما، هیچ میدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هیچ میدانى كه باید فرمان دهم تا فرشتگانم ته ى اقیانوس آرام را آسفالت كنند ؟ هیچ میدانى چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود ؟ من همه ى اینها را مى توانم انجام بدهم، اما، آیا نمى توانى آرزوى دیگرى بكنى ؟ مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت : - اى خداى من! من از كار زنان سر در نمى آورم ! میشود بمن بفهمانى كه زنان چرا می گریند؟ میشود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست ؟ اصلا میشود به من یاد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟ صدایی از جانب باریتعالى آمد كه : اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى، دو باندى باشد یا چهار باندى ؟

نی نی

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 9:1 توسط رها| |

در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی

 

ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است

 

این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

 

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند
 
 
در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود
نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 15:20 توسط رها| |

-          اسب و بزآسمان را همیشه خاکستری می بینند؛زیرا نسبت به رنگ آبی ‚کوررنگی داشته و آن را تشخیص نمی دهند.

-          شب پرها‚ نورستارگان را می بینند وبا کمک این نور‚ شب ها مسیر خود را پیدا می کنند.

-          زنبورها هنگام پرواز از روی گل ها و شکوفه ها ‚ رنگ ها را تشخیص می دهند؛ اماموقع باز گشت به کندو‚ کوررنگی را نمی بینند.

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 15:10 توسط رها| |

ORANGE_rose_by_chaooss.jpg Orange Rose image by weasel66

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 10:26 توسط رها| |

پسر به دختر گفت:دوستم داری؟؟؟
اشک از چشمان دختر جاری شد می خواست بره که پسر دستشو گرفت و اشکاشو پاک کرد و گفت:اگه دوستم نداری اشکال نداره مهم اینه که من دوستت دارم و طاقت دیدن اشکاتو ندارم...
دختر سرشو پایین انداخت و گفت:می دونی چیه؟
من دوست ندارم من...من.......من عاشقتم!!!!!
پسر دستای دخترو رها کرد و با قیافه ای غمگین از دختر جدا شد.

دختر فریاد زد مگه دوستم نداری پس چرا داری می ری؟؟؟
پسر جواب داد چون دوست دارم می خوام تنهات بذارم!!!
دختر گفت:فکر کنم شنیده باشی عاشقی که تنها باشه توی دنیا نمی مونه...
تو که دوست نداری من بمیرم هااااان؟
پسر گفت:آنقدر دوستت دارم که نمی خوام به خاطر من مرتکب گناه بشی!چون میگن عشق یه جور گناهه!!!
دختر:ولی عشقم پاکه...
پسر:ولی عشق پاک دیگه هیچ جای دنیا پیدا نمیشه...و دختر را برای همیشه تنها گذاشت...
نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 9:56 توسط رها| |

ان سوی حقیقت
اتاقی بود روشن به روشنایی حقیقت
پنجره ای بود بر ان به ابعاد حقیقت
با دلی گرفته وکابوسی از اه و ناله
ان سوی پنجره را نگریستم با چشمی خواب الود تر
ایستادم واز دور دیدم نزدیکی نچندان دوری را
در کوچه های خیالم پرسه زنان به حوض کوچک زندگی ام رسیدم که چند وقتی بود ماهی های سرخ کوچک خود را گم کرده بود.
قایقی را که ساخته بودن از جنس سرد سکوت به اب خیالاتم انداختم
باد و باران فکر وزید وقایق شکسته ی شبم را به سوی ساحل دل گرفته ام برد.قایق ایستاد تا با او بگویم رازی از عشق ولی
ولی غم دل خود از عشق بود و او عشق را خلاصه کرد در سهراب با(عشق صدای فاصله هاست)

((شیدای شهر))
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 9:51 توسط رها| |

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 11:1 توسط رها| |

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

ماهی گیر: مدت خیلی کم.

تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری میکنم. با بچه ها بازی میکنم بعد میرم
توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی.
اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه می کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی گیری داری.

ماهی گیر: خوب بعدش چی؟

تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی ، بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکو سیتی
بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...

ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟

تاجر: پانزده تا بیست سال

ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟

تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی، این کار میلیون ها دلار برای عایدی داره.

ماهی گیر: میلیون ها دلار، خوب بعدش چی؟

تاجر: اون وقت باز نشسته می شی، می ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی.

نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 17:47 توسط رها| |


Design By : Night Skin